قلوه فروشي : دكتر سعيد اعلم رضائيه
آن روز
صبح در منزل صبحانه نخورده بودم و بدنبال صبحانه دلخواهم بودم:كه شنيدم كبابي ،
كبابيه ، دل ، قلوه ، جگر ... داريم . اين صداي خوش آوا در مغزم پيچيد از آنجائيكه به كباب روي زغال علاقه زيادي دارم
. خودمو به طرف صاحب صدا كشاندم و با بهت و
تعجب نگاهش كردم . يك دختر خانم 18-17 ساله در حاليكه آتش به جانش زده بود گفت ،
فقط قلوه دادم ، قلوه ارزون و سالم دارم ... ولي من از بساط كبابي ، دود و منقل
چيزي نديدم ، به معده خالي ام هشدار دادم كه آرام باشد . تا بخواهم كه يقين حاصل كنم
اشتباهي آمدم . دوباره صاحب صدا گفت كه آقا قلوه دارم ، بخدا نياز دارم چرا از من
نمي خريد كه قلوه سالم دارم .مسير گرسنگي از معده به چشمانم رفت و چشمان گرسنه ام
درمانده به دخترك خيره ماند كه چرا مسخره ام مي كند واو نيز نگران از اينكه مشتري
گرسنه را از دست بدهد . مضطرب نگاهم مي كرد و اين چنين شد كه من با نادياي كوچك
آشنا شدم ...
نادیا حرف مي زد و تلخي كلامش لحظه
به لحظه گرسنگي مرا از يادم مي برد . از او دعوت نمودم قصه زندگي اش كه مجبور شده
بود به قلوه فروشي روي آورد ، برايم به آرامي بگويد ... قصه زندگي اش را از آنجا
شروع نمود كه مجبور شده بود در 16 سالگي تن به ازدواج اجباري مصلحتي پدر و مادر
بدهد . در اولين سالگرد ازدواجش متوجه شده بود كه شوهرش معتاد مي باشد . بسيار غم
دل خورده بود كه شوهرش را مرد زندگي اش را نجات دهد و مي گويد كه حتي جهيزيه ام را
فروختم و خرج دوا و درمان و بيكاري شوهرم نمودم ولي او به عوض آلوده تر مي شد . تا
اينكه به راهنمايي يكي از دوستانش راضي به طلاق مصلحتي توافقي مي شود و بدون اخذ
هر گونه بهايي در ازاي اين دو سال زندگي نكبت بارش از همسرش جدا مي شود و بي پناه
به خانه پدري رجعت مي كند و همه او را مورد سئوال و خطاب و سرزنش قرار مي دهند كه
چرا از شوهرش جدا شده است . تنگ دستي پدر و سركوفت هاي اطرافيان ، بي پولي و ...
نادياي معصوم را وادار مي كند كه قلوه فروشي كند وقتي موضوع زندگي را فهميدم تازه
دود غليظ كباب قلوه اش را حس نمودم كه چشمانم را مي سوزاند و قلبم را به درد مي
آورد و من مكلف شدم كه در قلوه فروشي با
ناديا همراه باشم و قلوه او را گران تر بفروشم او مي خواست باورش كنم كه چرا قلوه
اش پاره تن اش را مي فروشد
ناديا مجبور شده بود جهت تامين حداقل
مايحتاج زندگي كارهاي مختلفي را انجام دهد . ولي بي ثباتي كاري او را سرگردان
ساخته بود و حالا مجبور شده بود از طريق فروش قلوه اش هر چند صباحي به نظر خودش
بهتر زندگي كند .
چو عضوي به درد
آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران
بي غمي نشايد كه نامت نهند آدمي
اين فرموده شيخ اجل آنچنان در من طنين
افكنده بود كه تصميم گرفته بودم به هر صورتی که ممکن باشه كمكش كنم و قلوه اش را
به قيمت خوبي بفروشيم .
ولي اتفاق بعدي مرا پاك گيج نمود ، چند
سال قبل که در يكي از مراكز بهداشتي درماني روستايي خدمت مي كردم ، بيماري روستايي
هيپرتانسيوي داشتم كه مرتب براي كنترل فشار خونش مراجعه مي كرد . به اين ترتيب بين
من واو دوستي صميمي بوجود آمده بود . ايشان مبتلا بهنارسائی مزمن کلیه بوده و روز به روز حالش به وخامت مي
گرائيد . خود و خانواده اش از من به عنوان پزشك خانوادگي عاجزانه تقاضاي كمك جهت
پيدا نمودن كليه پيوندي نموده بودند . دياليزهاي طولاني مدت مداوم ، امور زندگي و
معيشتي شان را به هم زده بود . عدم ايجاد و درآمد توسط مرد خانواده و تحميل هزينه
هاي زياد درماني اثر گذار روي آتيه
فرزندانش شده بود . نظرشان به اميد خدا پيدا نمودن يك كليه اهدايي در حد رايگان
بود . چون واقعاً دچار نداري مالي شده بودند . حسب وظيفه اي كه متوجه من شده بود
در پي پيدا نمودن كليه اهدايي برايش بودم .من به دليل پايان طرح ام به شهر اروميه
مراجعت نمودم و حدود يكسال بود كه از ايشان خبري نداشتم. تا اينكه حسب اتفاق در بخش دياليز بیمارستان در وضعيت رقت باري اش ديدم . از حال نزارش خيلي متاسف شدم عاجزانه ميخواست كمكش كنم مي گفت كه در
ليست پيوند كليه مي باشد ولي كليه پيدا نمي كند و يا آنقدر گران كه توانايي پرداخت
اش را ندارد . از اميد و آرزوهايش كه هنوز به بار ننشسته بود . از عروس و داماد
كردن فرزندانش سخن مي گفت از محصولات باغ
و زمين كه هنوز برداشت نكرده بود و خونه در حال ساخت اش كه هنوز سقف نداشت و ...
آنقدر از اميد و آرزو مي گفت كه من تازه به عظمت زندگي و معناي كلمات آرزو و اميد
پي مي بردم من برايش قول داده بودم كه واقعاً كمكش كنم و يك سال بعد اين مصادف شد
با آشنايي من با ناديا و هيچ فكر نمي كردم كه در چنين مخمصه فكري قرار بگيرم .
مشتري خوب و گران قيمت براي كليه ناديا و كليه مناسب و ارزان قيمت براي دوستم . و
من تازه معني استيصال را نیز مي فهميدم . ما هر سه مستصل بوديم . دو نفر اميدوار
به ادامه نوعي زندگي و من نااميد از اين زندگي وصلت ... با بي زباني موضوع را به
دوستم گفتم كه يك كليه مناسب و جوان پيدا نموده ام ولي قيمت ... و اوبا نا اميدي و
شرمساري گفت كه مي دوني كه واقعاً ندارم و ... وقتي به ناديا گفتم كه بايد به اجر
معنوي و نجات زندگي يك نفر فكر كند و قلوه اش را ... او با مقاومت حرفهاي مرا مي
شنيد و با قطرات اشك اش بود كه با من حرف
مي زد ... به آرامي گريه مي كرد . باز هم عاجزانه مي خواست در برآورد اميدهايش
شريك باشم.
چو هر عضوي به درد آيد بجايش
ديده مي گريد
و من اينرا ديدم و آشفته بودم كه چرا نمي توانم
كاري بكنم . با انجمن بيماران كليوي بخش پيوند كليه تماس گرفتم . كه در اين مورد
كمكم كنند . متاسفانه نااميدي ديگري براي هر دو داشتم از قلوه خانم ها به علت
كوچكي سايز صلاح نيست كه به آقايان پيوند زنند. درگير همين مسايل بودم ... كه
اطلاع حاصل نمودم دوستم در وضعيت بدي قرار
دارد به بخش دياليز انتقال يافته بود ولي ديگر نوبت دياليز او براي هميشه خاتمه
يافته بود و داشتم به زمين او و اميدهاي زندگي او فكر مي كردم .. بعد از مراسم خاك
سپاري اش به سراغ ناديا رفتم . ناديا با همه اميدهايش ناپديد شده بود . گم گشتگي
ناديا ... مرگ دوستم ... براي من باورش سخت بود كه چرا نتوانستم به هيچكدام كمك
كنم . آيا اصلاً مي توانستم به اين دو قطب مخالف كمكي متضادي بكنم . .. هيچ فكر
نمي كردم كه در چنين مخمصه فكري قرار بگيرم كه دچار تضاد فكري شوم
