هر وقت گذر من از
خیابان استاد بزرگر ارومیه می افتد.به تابلو و درب ورودی مطب شادروان دکتر مادو نگاه
می کنم تا بیماران منتظر ویزیت را ببینم.....ولی اکنون فقط تابلوی ایشان تنها بجا
مانده آن دوران است که هر راننده تاکسی آدرس آنجا را میدانست. آشنائی من با این
پیر فرزانه پزشکی خیلی ساده بود و خیلی راحت تشنگی مرا به آنچه می خواستم رساند و
سیرابم نمود. به راحتی در حیاط کلیسائی روستای گلپاشین که خود آنرا مرمت کرده بود،
نشتیم و ایشان از طب سنتی رایج در آن
منطقه ، از دوستان حکیم قدیمی ،از مدرسه عالی طب ارومیه ، از خاطرات دوران خدمت در
بهداری ارومیه ، از پند و اندرز های حکیم پره و عشق و علاقه اش به پیشرفت مردم
کشورش ساعت ها سخن گفت . از تسلط ایشان به
زبان فرانسه و انگلیسی شگفت زده بودم. به روستا های اطراف رفتیم. هر جا در بین
اهالی قرار می گرفت او را می شناختند. هر کس جویای درمان بیماری اش می شد. زن
روستائی فرتوتی خود را به دکتر رساند و
گفت دکتر یادت هست من بچه بودم و سکه ای را قورت داده بودم و تو با منو با مهارت
از خفگی نجات دادی .... و دکتر این موضوع یادش اومد که 45 سال پیش بود که تازه فارغ اتحصیل
شده بود. زمانی که در نظام پزشکی فعالیت می نمودم . خوشحال بودم که توانسته بودم
امکان تعجلیل از ایشان را به عمل آورم. شنید ن در گذشت ایشان برای من سخت بود.وقتی
توسط همسرشان به منزل شان دعوت شدم. با صحنه غم انگیزی روبرو شدم. اتاق کار دکتر
را گرد وغبار 50 سال طبابت پوشانده بود و تمامی اسباب و زندگی در حال حراج بود. تمامی
وسایل آنتیک و اصل بود. کتابخانه دکتر پر از کتابهای پزشکی به زبانهای انگلیسی و
فرانسه بود .کتاب روماتولوژی هاریسون آخرین جلد را هنوز مطالعه می کرد. لوازم پزشکی که سالیان
سال کار کرده بودند. خود را در مقابل عشق
و علاقه این مرد به مطالعه و علم اندوزی حقیر
میدیدم............
ادامه مطلب
